از لا به لای متون
| 45. عشق (آخرین شماره ۸۷) , از لا به لای متون
به کوشش: زینب علیزاده
شاد زی، ای عشق!
هرکه را جامه زعشقی چاک شد
او زحرص و عیبِ کلّی، پاک شد
شاد باش، ای عشقِ خوش سودای ما
ای طبیب جمله علّتهای ما
ای دوای نِخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما!
جسمِ خاک، از عشق بر افلاک شد
کوه، در رقص آمد و چالاک شد...
جمله، معشوق است و عاشق، پردهای
زنده، معشوق است و عاشق، مردهای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بیپر، وایِ او!
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نورِ یارم پیش و پس؟1
گفت: اکنون چون منی، ای من، درآ!
آن یکی آمد درِ یاری بزد
گفت یارش: کیستی ای مُعتمَد2
گفت: من! گفتش: برو هنگامْ نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وارهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر3
پخته گشت آن سوخته پس بازگشت
باز گِرد خانۀ همباز4 گشت
حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
تا بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که: بر در کیست آن؟
گفت: بر در هم تویی ای دلستان
گفت: اکنون چون منی ای من درآ
نیست گنجایی دو من را در سرا5
عشق و غفلت
مردی را زنی بود و درکار عشق وی نیک رفته بود و آن زن را سپیدیای در چشم بود و مرد از فرط محبّت، از آن عیب بیخبربود تا روزی که عشق وی روی در نقصان نهاد و گفت: این سپیدی در چشم تو کی پدید آمد؟ زن گفت: آن گه که کمال عشق تو را نقصان آمد.
مصطفی فرمود: حُبُّ الشی یعمی و یصم؛ یعنی دوستی، مرد را از دیدن عیب محبوب، نابینا کند و از ملامت شنیدن، کر گرداند تا نه عیب دوست بیند و نه ملامت در دوستی وی شنود.6
در برابر دیدگان معشوق
یکی از پیران طریقت گفت: در بازار بغداد، یکی را دیدم که اعوان دیوان خلافت در وی آویخته بودند و بیمحابا او را زخم میکردند. در آخر، او را خواباندند و هزار تازیانه بر وی زدند. آهی نکرد!
بعد از آن فرا پیش وی رفتم. گفتم: ای جوانمرد! آن همه زخمها بر تو کردند. چرا آهی نکردی و جزعی ننمودی تا بر تو رحمت کردندی؟ گفت: ای شیخ! معذورم دار که معشوقم برابر بود و از بهر وی مرا میزدند. از نظاره وی، درد زخم بر من آسان شد.7
عاشقی، نه کار توست
گویند که مردی بر زنی عارفه رسید و جمال آن زن در دل آن مرد، اثرکرد. گفت: ای زن! من خویشتن را از دست بدادم، در هوای تو. زن گفت: چرا نه در خواهرم نِگری که از من با جمالتر است و نیکوتر؟
مرد گفت: کجاست آن خوهر تو تا ببینم؟
زن گفت: برو ـ ای بَطّال ـ که عاشقی نه کار توست. اگر دعوی دوستی تو با ما درست بودی، تو را پروای دیگری نبودی.8
چه تلخیها که مهجوران کشیدند
کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگ
رها کن دست، گفتش با دل تنگ:
ز سنگ بیستون سر چون توان تافت
که شیرین را در این تلخی توان یافت
نظر میکن به نقش دوستان، ژرف
ولیکن دوردار انگشت از حرف
چه تلخیها که مهجوران کشیدند
ز شیرینان بجز تلخی ندیدند
گل بیخار از این منزل، که بینی
که چیدهست ـ ای برادر ـ تا تو چینی؟
مُراد دل، به انبازی است این جا
مپندار این چنین بازی است این جا.9
به هر سنگی ز شیرین، داستانی است
یکی فرهاد را در بیستون دید
ز وضع بیستونش باز پرسید
ز شیرین گفت در هر سو نشانی است
به هر سنگی ز شیرین، داستانی است
فلان روز این طرف فرمود آهنگ
فرود آمد ز گلگون در فلان سنگ
فلان جا ایستاده سوی من دید
فلان نقش فلان سنگم پسندید
فلان جا ماند گلگون از تک و پوی
به گردن بردم او را تا فلان سوی
غرض کز گفتگو بودش همین کام
که شیرین را به تقریبی بَرَد نام.10
عشق را از عَشَقه گرفتهاند
عشق را از عَشَقِه گرفتهاند و عشقه، آن گیاه است که در باغ پدید آید در بن درخت. اوّل، بیخْ در زمینْ سخت کند. پس سر برآرد و خود را در درخت میپیچد و هم چنان میرود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطۀ آب و هوا به درخت میرسد، به تاراج میبرد تا آن گاه که درخت، خشک شود. 11
در ره عاشقی، جفا نه رواست
آن شنیدی که در عرب، مجنون
بود بر حسن لیلی، او مفتون12
دعوی دوستی لیلا کرد
همه سَلوای13 خویش بلوا14 کرد
حله15 و زاد و بود16 خود بگذاشت
رنج را راحت و طرب پنداشت
کوه و صحرا گرفت مسکن خویش
بی خبرگشته از غم تن خویش
چند روز، او نیافت هیچ طعام
صید را برنهاده بر رهِ دام17
زاتّفاق، آهویی فتاد به دام
مرد را ناگهان برآمد کام
چون بدید آن ضعیفْ آهو را
وآن چنان چشم و روی نیکو را
یله کردش18 سبک ز دام، او را
ای همه عاشقان، غلامْ او را
گفت: چشمش چو چشم یار من است
این که در دام من شکار من است
در ره عاشقی جفا نه رواست
همرخ19 دوست در بلا، نه رواست
چشم لیلی و چشم بستۀ بند20
هست گویی به یکدگر مانند
زین سبب را حرام شد بر من
یله کردمش از این بلا و مِحَن21
من غلام کسی که در ره عشق
شد مسلّم وِرا شهنشه عشق
راه دعوی رَوی تو بیمعنی
نخرند از تو ترسم این دعوی
دعوی دوستی تو با معبود 22
پس طلبکار لذّت و مقصود؟23
جز به همدردی نگویم درد خویش
یکی از ملوک عرب، حدیث مجنونِ لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت، سر در بیابان نهاده است و زمام24 عقل از دست داده. بفرمودش25 تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت26 که در شرف نفس انسان، چه خلل27 دیدی که خوی بهایم28 گرفتی و ترک عشرت29 مردم گفتی؟
گفت:
کاش کانان که عیب من جُستی
رویت ـ ای دلستان ـ بدیدندی
تا به جای تُرنج در نظرت
بی خبر، دستها بریدندی
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی، مَلَک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن، تا چه صورت است موجب چندین فتنه. بفرمودش طلب کردن. در اَحیای30 عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش مَلِک در صحن سراچه بداشتند.31 ملک در هیئت او نظرکرد: شخصی دید سیهفام باریک اندام. در نظرش حقیرآمد، به حکم آن که کمترین خدّام حرم او به جمال، از او پیش بودند و به زینت، بیش.
مجنون به فِراسَت32 دریافت. گفت: از دریچۀ چشم مجنون باید در جمال لیلی نظرکردن تا سِّرِ مشاهدۀ او بر تو تجلّی کند.
تندرستان را نباشد درد ریش
جز به همدردی نگویم درد خویش
گفتن از زنبور، بیحاصل بود
با یکی در عمر خود، ناخورده نیش
تا تو را حالی نباشد همچو ما
حال ما باشد تو را افسانه پیش
سوز من با دیگری نسبت مکن
او نمک بر دست و من بر عضو ریش33. 34
ادامه مطلب
تبلیغات 

